به راستی سینما از هالیوود
مهاجرت کردهاست. باید در اروپا و حتی شرق آسیا به دنبالش گشت. سینما به معنای
درست کلمهی آن. نه فقط داستان مهیجی که پر است از تخیلات و افسانههای بیحاصل و
خوشآب و رنگِ کودکانه. سینمای واقعی، سینمای کادربندی هایی که سخن میگویند، نگاههایی
که حرف میزنند و نماهایی که نیاز به هیچ نریشنی ندارند. کودکی که تا به امروز حرف
نمیزند و امروز داستانش را چنان تعریف میکند، کودکانه، که تصورش میکنیم به
راحتی. به همان آسانی که میتوان از شکاف تلمبه جهان را تماشا کرد. داستان به شدت
ساده و به همان شدت عمیق است. محبت را و خشونتی که محبت میآفریند توأمان نشان میدهد.
نیازهای انسانی را و احساسات غیر قابل توصیف کودک و مادر را نشان میدهد. بدون حرف
اضافه.
تبدیل کردن این مفهوم بهظاهر
ساده و یک خطی و غیرقابل توصیف به یک فیلم بلند سینمایی که بیننده را به تماشا
وادارد کار آسانی نبوده است. باید دیده شود، بماند تا ته نشین شود در وجودت. رهایت
کند رد گیجی مستی دائمی که در طول فیلم کش آمده است تا انتها. کش میآید.

